تبليغاتX
روزهايي هست، مي دانم!روزهايي براي زيستن براي بوسيدن وبراي باروري رويا روزهايي هست، مي دانم! آزادي،مادر من است... روزهايي براي عدالت براي عشق و براي باروري آدمي              **********                    >>>>من معتقدم هر چه در مورد انسان گفته اند فلسفه و شعر است و آنچه حقيقت دارد جز اين نيست که انسان تنها آزادي است و شرافت و آگاهي و اين ها چيزهايي نيست که بتوان فدا کرد.حتي در راه خدا (شريعتي)  به وبلاگ پستو(پندار نيک ) خوش آمديد.به علت حجم بالاي بلاگ کمي صبر کنيد >

 

 

 

 

پستو

 

دوست دارم که مثل یک کرم ابریشم از پیله زندگی روزمره خلاص شم..

چه فایده داره وقتی تو خلسه زندگی میکنم..قرص..سیگار....خلسه...خلسه..خلسه..

زخمهام مرحم نشده اند...روشون رو پوشونده بودم...حالا روی همون زخم دوباره خنجر خورده..و حالا جای زخم گندیده.. عفونت زخم تمام روحم رو فرا گرفته

به قول صادق هدایت:

در زندگي زخمهايي هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد.

و وقتی به یک اصولی در روابطم پایبند بودم

به قول گابریل گارسیا مارکز:

اخلاقیات بستگی به زمان یا زمانه داره، خواهی دید.

و وقتی که روحم در خلسه کامل فرو رفته

 هدایت :افكار پوچ!  از هر حقيقتي بيشتر مرا شكنجه ميكند آيا اين مردمي که شبيه من هستند ، که ظاهراً احتياجات و هوا و هوس مرا دارند ، براي گول زدن من نيستند؟ آيا يك مشت سايه نيستند که فقط براي مسخره کردن و گول زدن من بوجود آمده اند؟ آيا آنچه که حس ميكنم ، مي بينم و ميسنجم سرتاسر موهوم نيست؟ که با حقيقت خيلي فرق دارد؟

حالا هم که از همه بریده ام:

هدایت:در طي تجربيات زندگي به اين مطلب برخوردم که چه ورطه ي هولناکي ميان من و ديگران وجود دارد و فهميدم که تا ممكن است بايد خاموش شد ، تا ممكن است بايد افكار خودم را براي خودم نگه دار.

از زماني که همه ي روابط خودم را با ديگران بريده ام ، ميخواهم خودم را بهتربشناسم.

وقتی که بی تفاوت به زمان  و مکان فقط زندگی می کنم از دید عزیزانم هم پنهان شده ام..تنهای تنها..و زخمی تر از همیشه....

 نمی دونم من به دنیا و آدماش پشت کردم یا دنیا و آدماش به من....

 

شاید این آخرین نوشته من در وبلاگم باشه

خدانگهدار....شاید برای همیشه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 18:11  توسط نیما گل محمدی  | 

 

بعضی اوقات اتفاقاتی در طول شبانه روز در زندگی ما میفته که شاید به سادگی از کنارش میگذریم

اما شاید یک وقتی مثلا شب موقع خواب بهش خیلی فکر کنیم

چند روز پیش یک همچین اتفاقی برای من افتاد

شاید در نگاه اول خیلی ساده بشه از کنار این قضیه گذشت اما نتونستم بهش فکر نکنم

یک شب چهارشنبه

بلوار میرداماد-ساعت 8:30 شب

با پدر و مادرم برای دیدن یکی از دوستان راهی خونشون بودیم که پدرم از من خواست کنار خیابون نگه دارم

پدرم برای خرید پیاده شد

من در صندلی راننده نشسته بودم و مادرم در صندلی عقب پشت من وپدرم هم کنار من نشسته بود که پیاده شد

با مادرم مشغول صحبت بودم که خانمی شاید حدود بیست ساله(اگر سن رو بر حسب صورت سنجیده باشم)

از پنجره صندلی شاگرد سرش رو داخل کرد و گفت :

چهل تومن یه شب

من که اصلا حواسم نبود لحظه ای خیره نگاه کردم به صورت دختر و تازه فهمیدم چی میگه و اون خانوم هم متوجه حضور مادرم در ماشین شد... و همراه با پوزخند و خیلی خونسرد و با قدمها آروم رفت و از ماشین دور شد...

تمام این ماجرا در یک دقیقه اتفاق افتاد

اما بار اول نبود و بار آخر هم نخواهد بود...

نمی دونم چرا دلم برای اون دختر و دخترایی مثل اون می سوزه

نمی تونم قبول کنم انسانی بدکاره متولد می شه...

نمی تونم قبول کنم که فقط خانواده باعث این ناهنجاری شده باشه...

من جامعه و فرهنگ رو هم مقصر میدونم

بارز ترین دلیل رو می شه با یک مثل قدیمی توجیه کرد....

انسان رو از هر چیزی منع کنی به اون حریص تر می شه..

عدم آموزش . عدم آزادی جنسی متعارف . فرهنگ غلط وعقب اقتاده . فقر و تنگدستی و هزار دلیل دیگه که کشور ما هم همش رو شامل می شه مقصران اصلی این فحشایی هستند که کشور ما رو سراسر فرا گرفته

در اخبار شنیدم که فاز جدید طرح ارتقای امنیت اجتماعی از اول مهر شروع  می شه...

بازم همون بگیر و ببند..همون عکسها...همون ماشین های گشت ارشاد

صورت زنان و دختران با خشم...

و باز هم یک چهارشنبه دیگه و بلوار میرداماد و دختر و تکرار مکررات

ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

یاد گرفتیم که فقط صورت مسئله رو پاک کنیم

باید قبول کرد که از ماست که بر ماست

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 15:42  توسط نیما گل محمدی  | 

این روزها به سختی می گذره

این روزها انگار کسی سخت گلوم رو فشار می ده تا بمیرم....اما وقتی در حال جون دادن هستم دستش رو بر میداره و تا میام نفس بکشم دوباره گلوم رو فشار میده و این کار رو بدون وقفه ادامه میده

این روزها بیشتر ساعات روز رو می خوابم که زمان بگذره و من هر روز به تقویم نگاه کنم و خوشحال از اینکه امروز هم گذشت و انگار منتظرم که تو همین روزها این دنیا تموم شه ...اما زهی خیال باطل...این منم که ذره ذره دارم تموم می شم

این روزها شبهاش هم سخت میگذره..شبها برام مثل یه داروی تلخ می مونه که مجبورم بخورم برای درمان یه د رد بی علاج

این روزها انگار سال هاست تو یه غار زندگی میکردم و تازه بیرون اومدم و از دنیا و آدماش هراس دارم

این روزها منتظرم یه اتفاق تازه هستم غافل از اینکه خیلی کهنه تر از این حرفهام که اتفاق تازه ای برام بیفته

این روزها خیلی می خوام حرف بزنم ولی انگار لال شدم !

این روزها خدا رو هم گم میکنم...

این روزها

 شب و روزم شده درد

شب و روزم شده رنج

شب و روزم شده در کنج اطاق دلم از غصه ایام هی و هی زار زدن

آدمك آخر دنياست بخند

آدمك مرگ همين جاست بخند

 دست خطي كه تورا عاشق كرد

شوخي كاغذي ماست بخند

آدمك خر نشوي گريه كني

كل دنيا سراب است بخند

آن خدايي كه بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنهاست بخند

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 12:58  توسط نیما گل محمدی  | 

 

 

آیا این تقدیر منه؟؟؟؟؟

تا روزها در جاده دلتنگی بنشینم و
افسوس دوری تو را بخورم.
درختان جاده زندگیم در حال خشک شدن هستند.
افسوس که تو دیگر در کنارم نیستی
افسوس که سرنوشت برای ما جدایی را رقم زده .
افسوس که هرچه بدوم و بدوم تو دور و دورتر می شوی
گفتی ما بدون هم خوشبخت تریم اما....

اما خوشبختی من در با تو بودن بود
افسوس که خوشی ها تمام شد
افسوس که باهم بودن ها تمام شد
اما اگر تو بدون من خوشبختی

دوری را تحمل می کنم

من و تو دو خط موازی بودیم که هرگز نقاشی پیدا نشد

تا دو سر ما را عاشقانه به هم برساند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 18:29  توسط نیما گل محمدی  | 

 

باز باران بي ترانه***گريه هايم عاشقانه***مي خورد بر سقف قلبم***ياد ايام تو داشتن***مي زند سيلي به صورت***باورت شايد نباشد***مرده است قلبم ز دستت***فكر آنكه با تو بودم***با تو بودم شاد بودم***توي دشت آن نگاهت***گم شدن در خاطراتت

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 1:13  توسط نیما گل محمدی  | 

.

برداشت اول

فرماندهي نيروي انتظامي از ساخت چند فيلم در راستاي اهداف اين نهاد خبر داد.
به نظر مي‌رسد فيلمي با موضوعيت دزديدن كابلهاي برق مرتبط با همين متن باشد.
روستاي جلين
كابلهاي برق، تير چراغ برق، دوربين، فيلمبردار، بچه و بادبادك و شروع!
پسربچه در حال بادبادك بازي است. بادبادكش لابه‌لاي كابلهاي برق گير مي‌كند. تلاش براي درآوردن بادبادك و برق در جان پسربچه خانه مي‌كند. كات!
همه‌چيز به خوبي تمام شد. اين حاصل مدتها تلاش يك گروه كامل از انجمن سينمايي است. مدتها هماهنگي با اداره‌ برق. سفارش و تلاش‌هاي حوزه‌ هنري.
حال وسايل جمع مي‌شود. فيلمبردار آخرين تكه سهم هنري‌اش را مي‌خواهد. بالاي تير مي‌رود دوربين را مي‌دهد و همه‌ وسايل را، اما لحظه‌اي بعد!
گوشه‌اي از دستش به ترانسي مي‌گيرد كه اداره‌ برق فقط براي نمايش آنجا گذاشته بود و برق فشار قوي و فريادي كه قلب آسمان را مي‌شكافد. حالا ديگر فيلم نيست. همه چيز واقعي است!
حركت به سوي بيمارستان؛ قلب فاجعه مي‌تپد!
بيمارستان پنج آذر
عليرغم نمونه‌هاي مشابه در برق گرفتگي فشار قوي، قلب، كليه‌ها، بينايي هم چيز خوب است، اما دستها! خونريزي شديد است. گروه تلاش مي‌كند تا اورژانس را متقاعد كند كه وضعيت بحراني است.
او را به اتاق عمل مي‌برند، رگها و عصب دست داغان است.
دانشجوي دانشكده‌ سوره تهران و بچه ايلام است. سه روز مي‌گذرد، وضعيت همچنان بحراني است. بايد او را به تهران منتقل كنند. طاقت دوستانش تمام شده.
واحدي كه در بيمارستان مجري رزو پذيرش در بيمارستان تهران است، خبرهاي خوبي ندارد! در تهران پذيرش نداريم. خدايا جان او در خطر است.
خونريزي ادامه دارد، ولي انگار مهم نيست. شايد آن طرف‌تر هم قلب فاجعه‌اي بي‌تاب باشد.
دوستانش كلافه شده‌اند. آمبولانس مي‌آيد، تنها آمبولانس بخش خصوصي كه بيرون از شهر مي‌رود. اما راننده، مردي نامهربان است.
كارت سوخت و 180 هزار تومان پول مي‌خواهد، ساعت 8 شب است. نه چك قبول مي‌كند نه لحظه‌اي صبر تا پولهايشان را جمع كنند. همين الان مي‌خواهد. اگر هم كارت سوخت نداريد. 250 هزار تومان بهايش است.
حتي 5 دقيقه هم صبر نمي‌كند، حالا او هم رفته.
از پذيرش خبري نيست. كسي كاري نمي‌كند. براي يك تسويه حساب ساده و امضاي يك نامه‌ كه در جيب پرستار است، 3 ساعت مي‌دوند.
آخر با داد و بيداد همراهان است كه از شدت خونريزي به اتاق عمل مي‌برند تا پانسمانهايش را عوض كنند. درخواست چهار واحد خون و دريافتش فقط 1 واحد است، جبراني نيست.
شايد لحظه‌اي ديگر دستهايش را براي هميشه قطع كنند! اصلا شايد هم...
خانواده‌اش در گوشه‌اي از حياط بيمارستان نشسته‌اند.
خدايا، اينجا جان آدمي را با كارت سوخت مبادله مي‌كنند، بهايش تنها چند ليتري بنزين است و نه سرمايه‌اي از محبت و نمي‌دانم اين شكايت را براي جان يك سرمايه كجا ببرم!
همه در تلاشند تا از طريق دكتر سمناني اقدام كنند، بيمه هم نيست تا از تامين اجتماعي كاري بتوان كرد! و اين ماجرا تا نفسي هست در جريان قلبهاي ناآرام گروه مي‌تپد.
ساعت 2 بعدازظهر به بعد هم كسي نيست تا او را ببيني، از رييس بيمارستان هم خبري نيست.

برداشت دوم

دخترك 18 سال بيشتر سن ندارد. تازه وارد دانشگاه شده، اما سالهاست دچار تشنج مي‌شود. امشب هم حمله دوباره آمد.
لحظاتي بعد، بيمارستان پنج آذر
ساعت 2 بامداد است كه خانواده‌اش او را به اورژانس مي‌آورند. مثل هميشه آمپولش را تزريق مي‌كنند، اما ... گويي امشب فاجعه پشت درهاي ناآرام زندگي لميده.
عصب پشت گردنش دچار گرفتگي شده و بايد عمل شود. 2 ميليون پول بايد واريز شود، اما اين ساعت شب! پدر سراسيمه است. پول نقد ندارم، چك مي‌كشم تا صبح از بانك بگيرم، ولي فقط پول نقد مي‌خواهند.
پس بايد تا صبح صبر كرد. همه چيز آرام است. حتي جان بيماري كه هر لحظه گام به گام در آستانه‌ پرتگاه ابدي مي‌شتابد. اصلا چه اهميتي دارد؟!
مادر تا صبح فقط اشك را همد‌م تمام لحظه‌هاي سكوت اين شب تار مي‌كند.
صبح زود، پدر به سمت بانك در حركت است. حالا 2 ميليون پول در دستش دارد و به بيمارستان آمده، اما فايده‌اي ندارد حتي با اون پولها! دخترك لحظاتي پيش همزمان با اولين شعاع نوري آفتاب صبح مي‌رود تا اين بار بهاي جان آدمي 2 ميليون ارزشگذاري شود.
فردا در بيمارستان همه از ياد برده‌اند!


برداشت سوم

زن جوان كنار مزار عزيزش از حال مي‌رود. آمبولانس مي‌آيد و به سرعت به سمت اورژانس كذايي مي‌روند. جايي كه فاجعه جان انسانها را زير پاهاي بي‌ارزشش له مي‌كند.
ساعت 12 ظهر و زن روي تخت، سرم به او زده‌اند. فشار خونش پايين‌تر از حدي است كه معياري برايش داشته باشيم. فقط يك مانيتور كوچك با آن خطهاي پرتلاطمش از زنده بودنش حكايت دارد.
حال شوهر و دخترش بالاي سر او هستند.
ساعت 2 بعد از ظهر است. دكتر آمده، ولي تا نوبت به او برسد زمان مانده، فشار خونش تغيير نكرده، دستگاه شوك...
و تلمبه‌اي دستي كه جاي تنفسي مصنوعي را دارد. او بايد زنده بماند. اينها التماسهايي است كه دختركش با فشار دادن دست مادر دارد.
تلمبه ميان دست پدر و دختر مي‌چرخد. بايد او را به ICU منتقل كنند.
ICU جا ندارند. بايد صبر كنند. زدن تلمبه‌ دستي و جريان نيافتن خون صحيح.
پرستاران سرك مي‌كشند و مي‌روند و اين هم مثل هزاران بيمار ديگر.
ساعت 7 غروب است. دكتر جديد مي‌آيد! بايد به Icu منتقل شود، اما داستان تلخ و تكراري!
دستگاه شوك، آمپول و حالا بوق ممتدي كه معني نامفهومي دارد.
دختر التماس مي‌كند، اما ...
بوق ممتد و قطع تمام سيمهايي كه به او وصل است. قيمت جاني ديگر و نبود اتاق ICU خالي.
واقعا چه كسي فهميد، آن شب كه نه سالها بر خانواده‌اش چه خواهد گذشت؟!


برداشت چهارم

دخترك تازه از راه مدرسه آمده، خسته است و هوا تاريك. دوست دارد زودتر به خانه برسد.
خط كمربندي؛ كاميوني از دوردست و بعد فقط صداي جيغ است. همه وسط خيابانند. دخترك بيهوش و داغان چند متر آن طرف‌تر روي دست است. باز هم اورژانس كذايي 5 آذر.
خانواده‌اش مي‌گردند تا پيدايش كنند. سي‌تي‌اسكن، ضربه‌اي به سر وارد نشده، خبري از خونريزي نيست. ساير قسمتهاي بدن سالم است، اما پاها... چيزي از اين عضو نمانده، پانسمان مي‌كنند و در بخش بستري مي‌شود. فردا صبح پدر و مادرش تاكيد دارند، او را به تهران ببرند، اما دكترها وضع را خوب اعلام مي‌كنند.
مادرش نگران است. انگار اميدي ندارد. به دكترها التماس مي‌كند. يك هفته گذشته و حالا 17 بار دخترك زير تيغ جراحان رفته. وضع در بيمارستان اسف‌بار است. يك هفته است كه مادرش كمتر از چند ساعت خوابيده و خودش جاي دختر را تميز مي‌كند.

دكتر از آخرين عمل بيرون آمده نگاهش خبر از وقوع فاجعه دارد. سرش پايين است. با پدرش تنها صحبت مي‌كند، اگر مي‌توانيد ببريدش تهران!
اما حالا، بعد از يك هفته، دو پا تا زانو دچار عفونت شده، هر كاري مي‌توانيد انجام دهيد. حالا تلاش براي حركت به سوي تهران، داستان آمبولانس تكرار مي‌شود. خبري نيست!
به سختي بعد از گذشت 24 ساعت آمبولانس درب و داغان پيدا مي‌كنند. تا تهران پر است از تكانهايي كه با هر كدامش دخترك از حال مي‌رود. خونريزي هم كه امانشان را بريده.
در تهران هيچ بيمارستاني حاضر به پذيرش نيست، وضع دختر را غيرقابل بازگشت مي‌دانند. در مدت يك هفته شدت عفونت به حدي است كه كاري نمي‌توان برايش كرد. اما با هزار پارتي دختر بستري مي‌شود و چهل روز بعد؛
خانواده‌اش داغدار دخترك شيطون خود هستند كه عفونت تمام بدنش را گرفت و فوت كرد.


برداشت آخر


اينها تنها روايتهايي كوتاه است، از آنچه ما در غالب انسانيت به كالبد جامعه مي‌ريزيم. با داد و فغان از كشتار كودكان و زنها در عراق و فلسطين مي‌گويم و اينجا زندگي معنايي از نبودن دارد. بهايش كدام است؛ به اندازه‌ يك ICU خالي، 2 ميليون پول يا چند ليتر بنزين!
و همچنان بي‌تفاوتيم. هزاران جاني كه مي‌آيد و مي‌رود و هنوز چشم انتظار دوباره زيستن.
پاسخگويي وجود ندارد و كسي كه دردمند انسانهايي باشد كه امروز براي ساعتي نفسي كشيدن بر هر دري مي‌زنند.
از فردا مبادله آسان جان آدمي و چند ليتر بنزين شايد !
انسانيت كالاي گمشده‌اي است كه در صفها سهميه‌بندي شده.
اما جوان فيلمبردار زنده است!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 23:58  توسط نیما گل محمدی  | 

 

 
موضوعی که چند روزه ذهن همه ایران دوستان عزیز را درگیر خودش کرده جریان آبگیری سد سیونده

بدون هیچ توضیحی دعوت می کنم مطلب زیبای یکی از دوستان رو در این مورد بخونید:

 

در روزهايي كه همه جا صحبت از زير آب رفتن گذشته ايران و غرق شدن مقبره كورش هخامنشي،بزرگمرد تاريخ ايران باستان هست به سر مي‌بريم.همه ميگن كه اي‌واي مقبره كورش داره زير آب ميره!واي خدا اصالت ايراني بودن ما داره از بين ميره!ديگه هيچ اثري از ما باقي‌نخواهد موند!همه جا فرياد اعتراض به اين هست كه هيچ كسي به فكر نيست و گذشته ايران در خطر هست.چرا چون كه سد سيوند درحال آبگيري هست!

اما يك سوال اينجا پيش‌مي‌‌آيد كه يعني با آب گيري سد سيوند فرهنگ و تمدن ايراني به زير آب خواهد رفت و ما مردم ايران مردماني بي‌اصل نسب به حساب خواهيم آمد؟يعني ما ايرانيها تماما تا به امروز طبق فرهنگ و نژاد خودمون رفتار مي‌كرديم و اصالت ايراني بودن خودمون را حفظ مي‌كرديم و هر جا كه پا مي‌گذاشتيم سمبل ايراني بودن و فرهنگ و تمدن ايراني بوديم؟يعني ما هر جا ميريم سمبل ايرانيت هستيم؟سمبل هخامنشيان؟آرياييها!اقوام پارس و ماد و پارت؟

يعني ما همان كساني هستيم كه هرگز در تاريخشون مشرك و كافر نبودند؟

يعني ما واقعا جانشينان مناسبي براي آنها بوديم و هستيم و امروز از به زير آب رفتن مقداري سنگ و چيزهاي ديگه حالا به قولي دفينه همه چيزمان غرق خواهد شد؟آيا ما واقعا مجري خوبي براي لوح حقوق بشر كورش هخامنشي هستيم و بوديم؟اي بابا!

بعضي وقتها برام اس‌ام‌اس مياد و خبر از يك فاجعه ميده كه در مورد آبگيري سد سيوند و زير آب رفتن خيلي چيزهايي تاريخي و باستاني هست.حالم به هم ميخوره!

امروز ميخوام بگم كه سد سيوند و سدهاي سيوند مدتهاست كه آبگيري شده و مدتهاست كه فرهنگ ايراني در آبهاي سيلاسا و وحشتناك غرق شده!سالهاست كه خود ما مردم ايران كه امروز از آبگيري سد سيوند نگرانيم و هر روز به همديگه اس‌ام‌اس ميديم و صحبت از يك فاجعه مي‌كنيم سد سيوند رو آبگيري كرديم و خيلي از دفينه‌هاي ايراني رو به زير آب و آوار فرستاديم!

فراموش نكينم كه كورش هخامنشي كه نماد ايرانيت هست يك يكتا پرست بود.كسي كه ازش به عنوان ذو‌القرنين ياد مي‌كنيم، آيا اصلا در حد چند خط، مطالعه هم راجع بش داريم؟يا فقط ميگيم كورش هخامنشي و پاسارگاد و.........!

‌من ممطمئن هستم كه خيلي‌ها به تازگي اصلا اسم اين آدم به گوششون خورده و فهميدن كه كي هست!اونهم سر قضيه سد سيوند.

آره من مطمئن هستم!روي صحبت من با همين دوستان هست!

آهاي رفقايي كه به من ايميل ميزنيد،اس‌ام‌اس ميزنيد و از عواقب ‌آبگيري سد سيوند ميگيد،تاحالا چند بار به مزار كورش هخامنشي رفتيد؟روي صحبت من با تمام ملت ايران هست!

شماها تاحالا چقدر در مورد ايران و تاريخ و تمدنتون مطالعه كردين؟ آيا تا به حال به ديوارهاي تخت جمشيد نگاه انداختيد؟آيا ميدونيد شيراز كجاست؟پاسارگاد كجاست؟نقش رستم كجاست؟شوش دانيال كجاست؟

و.....!يا فقط سي‌تي سنتر در دربي و سواحل جميرا و انتاليا و آناليا و گوا و غيره رو بلد هستيد؟

آيا تا به حال نگاهي به نقشه ايران كرديد؟

چرا ياد گرفتيم كه فقط شعار بديم؟چرا يادگرفتيم كه فقط اعتراض كنيم؟چرا ياد گرفتيم كه بي مطالعه حرف بزنيم!چرا بلديم كه يك تنه به قاضي بريم؟چرا با صحبتهاي بي‌مورد بعضي دشمنان دوست نما جو گير ميشيم و حق رو به اونها ميديم؟

 

دوستي كه از آبگيري سد سيوند ناراحتي يك نگاه به دورو برت بنداز ببين خودت زودتر فرهنگ ايراني رو زير زير آب نبردي؟شما پدر مادرهايي كه اين ادعا رو دارين!يك نگاه به فرزندان خودتون بندازين!رفتارها  وحتي قيافه‌هاي اونها رو برانداز كنين!آيا شما واقعا فرهنگ ايراني رو به اونها القا كردين؟فقط كافيه كه يك نگاه به طرز لباس پوشيدن دختر خانم‌ها و آقا پسرها بندازيد!

آيا اين طرز مو و لباس به ارث رسيده از آرياييها و  فرهنگ اصيل ايراني هست؟

آخ كه چقدر دلم مي‌سوزه واسه اين سد سيوند كه بنده خدا مي‌خواد خدمت كنه،همه هم ازش نارحت هسنتد و گناه خودشون رو به گردن اين بيچاره مي‌اندازند!

كورش هخامنشي يك يكتا پرست بود!او و ديگر پادشاهان هخامنشي!خشايارشا شاه هخامنشي،داريوش و مابقي!يه سري به موزه تخت جمشيد در شيراز بزنيد،دستنوشته‌هاي اين عزيزان رو بخونيد!

يكي از اصلي ترين دستوراتشون فراخواني مردم به يكتا پرستي و اجراي احكام الهي بوده!

اما امروزه ما چي‌كارمي‌كنيم؟فرهنگ ايراني با زير آب رفتن مقداري دفينه و مقبره و سنگ به زير آب نخواهد رفت!همانطور كه اسكندر نتونست با سوزاندن تخت‌جمشيد يا چنگيز با حمله به ايران اونرا از بين ببره!

اين ما هستيم كه با رفتارهامون مي‌تونيم اونرو تقويت كنيم يا به كلي نابود كنيم!

فراموش نكنيم كه خداي ما،از ما بر حسب تمدن و نژادمون متوقع نيست!بلكه مارو بر حسب عمل و انسانيتمون مواخذه خواهد نمود!

پس بيايد به جاي پرداختن به چيزهاي بي‌اهميت،خودمون با رفتارمون اصالت و فرهنگ ملي  رو تقويت كنيم و پايدارو  با صلاوت به جهانيان نشون بديم!

سد سيوند آبگيري ميشه اما چيزي رو غرق نميكنه،چون ما مردم ايران زمين هنوز زنده هستيم و زندگي مي‌كنيم!مقبره كورش و شاهان هخامنشي هرگز غرق نميشوند چون ايران و ايراني همچنان پايدار و قوي داره ادامه ميده و فرهنگ و تمدن ايران رو به نمايش جهانيان ميگذاره!ايراني مسلمان!ايراني مسيحي!ايراني يهودي!ايراني زرتشتي و غيره!همه با هم برادر و برابر و در كنار هم  ظهور يك فناوري ديگه يعني سد سيوند رو جشن ميگيرند و در كنارش بلند فرياد ايراني بودن رو با افتخار به همگان نشان مي‌دهند!

در اخر هم ميخوام كه روز عشق ايراني يعني اسپندار مذگان رو به همه ايرانيهاي سراسر دنيا تبريك بگم!29 بهمن روز عشق ايراني!روز اسپندار مذگان!بيايد به جاي تقليد از فرهنگ بيگانه داشته‌هاي خودمون  رو به رخ ديگران بكشيم!همونطور كه يك ايراني ميتونه رييس ناسا باشه!پس فرهنگ ايراني هم ميتونه سر‌آمد فرهنگها باشه!

با تشکر از: 

Hesam7E7

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 14:26  توسط نیما گل محمدی  | 

 
آمدنت مثل غنچه کردن گل در زمستان بود
 
.¸¸.•`¯`•.¸ تولدت مبارک شکوفه گل های بهاری¸.•`¯`•.¸¸
 
.
 
 
 
برای تو می نویسم که آخر خوش قصه های منی
برای تو که قدرت شکستن قسم سکوتم را داشتی. غایب همیشه حاضری که قلم تحول قلبم را در صفحه دلت به حرکت در آوردی.
برای اثبات خوشبختی به خودم و دنیای خودم احساس پیری میکردم. برای بدبختی ها گریه نمی کردم اما به خوشبختی هم فقط میخندیدم.
یکنواختی زندگیم رو به حساب روزگار گذاشته بودم و برایم تبدیل به عادتی شده بود که قلم نوشتن را ازمن گرفته بود و حس نگارشم را در من کشته بود.
اما حالا تو آمدی و فرشته وار کور سوهای چراغ رو به خاموش احساسم رو تبدیل به شعله های عشق جاودان کردی.
حالا احساس میکنم شکستن شیشه های این تاریکی شیشه ای خیلی ساده تر از عادت کردن به میله های زندان شب دلم
نمی دانم چگونه می توانم جواب این همه احساس خوبت را بدهم ای سپیده  انتظار شب های خاموش .
و عجبا که تو با سکوتت هم مرا بیشتر از همیشه زیر سقف آسمانی عشق نابت دعوت به زندگی می کنی.
با تو می مانم ای جاودانه ترین ذره وجودی زندگی . با تو می مانم و سرود زندگی و خوشبختی را همراه تو می خوانم.
با تو می مانم تا تمام روحم را به دستهای مهربانت بسپارم و همچون کوه تکیه گاه طوفان های سرنوشتت باشم .
مرا قابل بدان ای خوبترین.
خوش آمدی به ضیافت لایتناهی عشقم
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 20:42  توسط نیما گل محمدی  | 

درود بر شما

حدود یکسال از تولد وبلاگم می گذره.

متاسفانه آغاز کار پستو همراه شد با حادثه تلخ سقوط هواپیما  C-130

و اولین نوشته این وبلاگ هم مطلب زیبای یکی از خبرنگاران بود در مورد حادثه

در این مدت یکسال مطالب زیادی نوشتم ونشد و نمی شد که آنها رو در وبلاگ قرار بدم.

اما با همه دردسرها پستو به کارش ادامه داد و شد کاغذ دیواری که به قول یکی ار دوستان که می گفت ما نفهمیدیم وبلاگ تو اجتماعیه ‌‌. طنزه . عاشقانه است یا سیاسیه

اما پستو آینه افکاری بود که به ذهن و دل من می آمدند و در وبلاگ نوشته می شدند.

اما این آینه بارها شکست و نگذاشتند و نشد که مثل قبل ذهنم رو به نگارش در بیارم.

شاید به همین دلیل بود که چند ماه پستو به روز نشد.

اما بالاخره بک اتفاق اما اینبار اتفاقی خیلی قشنگ تمام زندگی من رو دگرگون کرد و باعث شد صدای دلم اینبار خیلی بلندتر و رساتر از همیشه این اتفاق زیبا و جاودان رو فریاد بزنه و قلم رو وادار به نوشتن کرد.اما این بار تقدس نوشته ام نگذاشت که مطلب رو در وبلاگ فرار بدم. برای همین تصمیم گرفتم یک روز عزیز رو برای اون مطلب فرار بدم که چند روزی تا اون روز بافی نمونده.

 

بالاخره وبلاگ رو بعد از چند ماه به روز کردم. اتفاقی که برای خانم امیر ابراهیمی افتاد باعث شد که همراه با گروهی از وبلاگ نویسان تصمیم بگیریم که برای حمایت از ایشون در حد توانمون جلوی این شایعه و خزعبلاتی که مردم مثلا با فرهنگ ما درست کرده بودند و می گفتند بگیریم  . مطلب زیبای یکی از دوستان رو در وبلاگ ها قرار دهیم.

 

خلاصه در طول این یکسال از همه چیز نوشتم. ار زلزله بم وفروش کلیه در ایران و انرژی هسته ای....

لازمه که ار روزبه عزیز که پشتیبانی گرافیکی قالب وبلاگ رو بر عهده داشت تشکر کنم.از همه شما دوستان خوبم هم ممنونم که به جشن تولد یکسالگی وبلاگ من اومدید.

پاینده باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 13:9  توسط نیما گل محمدی  | 

به كدامين گناه ناكرده بايد سوخت؟
 
  
خداوند حفظ آبروي مومن را بالاتر از كعبه دانسته است ولي آيا در نزد ما نيز اين فرمان خدا اينچنين است؟ اگر ادعا داريم كه اسلام ما حقيقي است پس اين همه تهمت و ريختن آبرو از هر دسته و گروهي چه معني دارد؟ آيا ما در جامعه‌مان به همان اندازه كه به ناهنجاري‌ها اهميت مي‌دهيم و با آن به مبارزه مي‌پردازيم، براي ديگر فرامين خدا هم تعصبي اينچنين نشان مي‌دهيم؟ آيا برخورد با آدم دروغگو به همان اندازه برخورد با آدم بدحجاب است؟

آيا حساسيت ما نسبت به فقر در جامعه به اندازه حساسيتمان نسبت به موهاي خانم‌ها است؟
 هر قومي گناه خاصي دارد،  گناه اهل علم حسد و گناه سياسيون تهمت و غيبت است، كسي كه عالم باشد قطعاْ نسبت به اين گناه‌ها حساسيت ويژه‌اي خواهد داشت.


آری، گناهانی کوچک این روزها در کشور ما «کبیره» شمرده شده و گناهان کبیره، بسیار کوچک. در مقابل هر گناه کوچکی چنان واکنشی نشان مي دهیم که در برابر صدها گناه کبیره، چنین نمی کنیم.

هر چند باید مرا به خاطر این صراحت ببخشید اما اگر بگویم، تهمت، غیبت، بازی با حیثیت مردم، ریاکاری و.... کم کم به فرهنگ ما ایرانیان می پیوندد، سخنی به گزاف نگفته ام.

روزی نیست و شاید ساعتی نباشد که ما «غیبت» نکنیم و دیگران را بدون هیچ آگاهی «متهم» نکنیم. نمونه اخیرش، بلایی است که بیشتر ما، بر سر بازیگر با استعداد سینما و تلویزیون آوردیم. پس از آن که فیلم غیر اخلاقی از فردی شبیه به او پخش شد، بی آنکه تحقیق کنیم چه کسانی درصدد پخش این فیلم و بازی با آبرو و زندگی یک هموطن ایرانی هستند، درصدد تماشای فیلمی برآمدیم که ناجوانمردان برای انعکاس آن، سنگ تمام گذاشتند.

چه کرده مگر آن دخترکی تازه پایش به سینما باز شده و چهره ی محبوب شده؟ آخر گناهش چه بوده که باید با بی شرمی تمام، ابتدا به پخش و انعکاس گسترده یک فیلم جعلی پرداخته و سپس شایعات دیگر را شروع کنیم: شنیدم به دبی رفته، شنیدم به هلند رفته، راستی شنیدی که آن بازیگر سینما ممنوع التصویر شده، و دهها شایعه ی دیگری که از بیان آن شرم می کنم...

ناجوانمردانی که فیلم را با هدف تخریب یک   انسان - با تیراژ وسیع پخش کرده اند، البته می توانند با مال حرامی که گیرشان آمده، سال ها آنسوی آب، هر چه می خواهند بکنند، اما آیا می دانند، چه بر سر دخترک معصومی آمده که در پاکی اش شکی نبود؟

آیا می دانند، او امروز کجاست؟ آیا می دانند چند بار قصد خودکشی کرده؟ آیا می دانند چند بار به خاطر کارش به بیمارستان کشیده؟ می دانند چه بر سر خانواده اش آمده؟



با تمام کسانی هستم که فیلم را پخش کرده و هموطنانی که فیلم را تماشا کرده و بی هیچ قصد و غرضی ! شروع به پخش شایعه کرده اند، آیا تا به حال، خود را جای آن دختر گذاشته اید؟ کافی است لحظه ای خود را جای او بگذارید تا ببینید دخترکی که «عاشق بازیگری و حرفه اش» بود، اینک چه بر سرش آمده؟ آیا می تواند باز هم بازی کند؟ آیا حجب و حیای او اجازه می دهد که باز هم در جامعه حاضر شده و به علاقه اش بپردازد؟


آری! از او می خواهیم، همه چیز را فراموش کند، قانع کردن این بازیگر به بازگشتش به عرصه ی بازیگری، شاید بتواند اندکی از گناهان بزرگ ما بکاهد
 
از تمامی دوستان و عزیزانم  استدعا دارم که این نوشته رو در وبلاگ خود قرار داده و یا آن را برای دوستان خود ارسال کنند تا شاید ما بتوانیم این ناجوانمردانی که فیلم را با هدف تخریب  هنرمند محبوب
کشورمان خانم زهرا امیرابراهیمی انجام داده اند محکوم و رسوا کنیم. 
 
http://www.hasti1384.blogfa.com 
 
 
 آهنگ   فوق العاده زیبا  به نام اون سی دی رو بشکن  که برای زهرا امیر ابراهیمی خوانده شده
برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنید
 
 
http://www.bia2music.com/Music/Irani/Single/128/Yas%20-%20Break%20that%20CD(www.Bia2Music.com).mp3
 
 
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آبان 1385ساعت 1:18  توسط نیما گل محمدی  |